تبلیغات
شکست سکوت عشق

شکست سکوت عشق

دریا ...عصیان...انسان

پنجشنبه 27 مرداد 1384

به... فرانک ، پدر ، مادر*

موج ها دیوانه شده بودند و خود را بر صخره ها می کوبیدند..کسی در آب می رفت..کسی که خیلی ها منتظر بازگشتش بودند؛ در آب گم  شد ...

****

دریا خشمگین بود

ستاره ای می رفت

ستاره ای می مرد

و دخترک چشمهای خیسش را به خیسی چشمهای موج می بخشید و در برابر دریا به عصیان فریاد می کشید:

..چرا..؟؟؟

و موج ها جبهه بر سنگ ها و صخره ها می کوبیدند...و می مردند.گویی انان نیز با زبان خود می خواستند بگویند مرا ملامتم مکن نازنین فرانک...من..خود نیز با مرگ هر کسی می میرم.

ان موج ها در عمق بی کرانگی دریا موج های دیگررا  تشییع می کردند و باز گروهی خود را بر ساحل می کوبیدند...

به پدر:

که هر سال در میلاد مولا چشمش به خنده خیس می شد و بر چهره  ی جوانانش ..خدا را شکر می کرد.اینک اما پژمان و جواد نیستند اما ما هستیم پدر...

ما را بپذیر..گر چه غریبه ایم اما همیشه آشنا و همدرد بوده ایم .مولایی باش و علی را بنگر.تو خود حرف ها داری می دانم پدر...ما غریبه ها غریبه نیستیم پدر ، این دستهای منتظری که به سویت دراز شده اند را برمگردان .خدا را سپاس که امید را پذیرفته ای و بر درگاه احدیت سجده کرده ای .مگر حکمتی...

پدر ما را فرزندان خود بپندار میلاد علی بزرگ را تبریکت می گوییم . و فقدان دو یاس تازه شکوفا شده ات را...ما با تو همدردیم..

به مادر:

ای صبور همیشه...ای  که استقامت در تو به حیرت می نگرد چه صبری داری تو مادر..

می دانیم که غمت دریاست..از دریاست..به دریاست...هنوز تو ساکتی و چشم دوخته ای به آن بیکران ..مگر تو در غروب آن موج ها چه می بینی؟ می دانم که خدا را دیده ای که اینگونه دل شکسته شدی ..امید هایت ..زندگیت را این دریا در خود فرو خورد.اما تو هنوز ایستاده ای ..چه صبری داری تو مادر..

چه صبری داری تو مادر...

سجده می کنم تو را...مادر را..خدای تمامم احساس های نیلوفری را..که آشنای تمام دردهاست و باز سنگ  صبور تمام دردمندان...

مادر بر پایت بوسه می زنم...بپذیر..به درگاهت  چه بگویم...

خدا خود در آفرینش تو به تحیر می نگرد که تو اینگونه چگونه ای؟؟؟

خدا را...ما را از دریای بیکران مهرت بی نصیب مگذار...

می دانم که شکر گذاری با درد عظیمت و اینک در فرانک هر سه فرزندت را  به نظاره  نشسته ای... صبر جلیلت مبارک... و نبودن آنها ...غمت...تسلیت

.............................................................................

به فرانک

می دانم به چه زیبایی در چهره برادران می نگریستی و چه خوشبخت بودی...

خدا اما نمی دانم چه حکمتی داشت که اینگونه تو را امتحان کرده است...

انها رفتند اما تو هستی ..بدان آنها نمی خواهند تو را ناراحت ببینند...

می دانم که شکسته ای و رنجور این حادثه ای اما باز می دانم که به خدا آشنایی

 و می پذیری...

امیدوارم همیشه همینگونه پاک و مهربان و صمیمی و صادق بمانی.. که برادرانت نیز به حتم اینگونه می خواهندت...

---------------------------

*تقدیم به فرانک و پدر و مادر که سال پیش در چنین روزی دو یاس تازه شکفته ی خود را به دریا به رسم امانت سپردند و دریا  همیشه ماندگارشان کرد

برای پژمان که هنوز  بیش از 30 بهار را نگذرانده بود که زمستانش در رسید. و همسر در داغ عظیمی می شکند...

برای جواد که هنوز 19 سال داشت...برادر کوچک خیلی از ما..هنوز 19 سال داشت که موجها از ما در ربودندش و فرو خوردندش... شاید نمی خواستند آن همیشه مهربان چون به دنیای پلید بزرگ ..تر ...ها که قدم می گذارد بشکند از این همه دروغ و پلیدی...

برای مادر که چه صبر عظیمی دارد و...

برای پدر که چه غمگنانه شکسته است .. و حق دارد...

برای فرانک...که هنوز گل تازه شکفته ی این باغ بود که اینگونه مصیبت بر سرش ریخت و باز خدا را شاکر است

 و صبر دارد با اینکه شکسته است ...

************************************************

به علت اینکه سیستم نظردهی میهن بلاگ با مشکل مواجه شده است .تا اطلاع بعدی وباره در پرشین بلاگ خواهم نوشت . از دوستان عزیز می خواهم که در ادرس زیر همراهم باشند...یا عشق

 http://www.kavirabad.persianblog.com

شکست سکوت عشق

 



[ پنجشنبه 27 مرداد 1384 - 11:08 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| علی حشمتی ] [آئینه دوستی...احساس نزدیک , ] [+]

دوشنبه 24 مرداد 1384

عشق را زندگی کردن باید

کاش به جای این همه عشق نویسی ، کمی عشق را زندگی می کردیم .

باور می کردیم که دلقک ها هم می گریند...

و اینکه عشق حرف بیهوده ای نیست ؛ اما ما بیهوده اش کردیم و آنچنانی که خود خواستیم تعبیرش…

 و گاهی چه تعابیر دهشتناکی

هر روز فریاد می زنیم که عاشقیم اما یادمان نمی آید که شبی گرسنه خوابیده باشیم

ربطش را می پرسی..!!!؟؟؟

ما فراموش کردیم «ما عرفناک حق معرفتک» را و تو را تا سطح فکرهای کوچکمان کوچک کردیم.

ما دم از عشق زدیم در حالی که طعم قهقهه های مستانه ی شبانه های با روسپیان را فراموش نکرده بودیم ..

گفتیم :آنجا که عشق فرمان می دهد محال سر تسلیم فرو می آرد، این را گفتیم و همه ی نباید ها را باید کردیم و به هر که در ما به حقارت نگریست با پوزخندی تحویلش دادیم :که آنجا که عشق فرمان…

ما عشق را نیافته گم کرده بودیم و خدای را نَشناخته به برگ درخت ترسیم کردیم و هیجان زده از اِین کشف بزرگ می نوشیدیم و همان کلمه را هم فراموش کردیم…

خدا در ما باز هنوز به امید می نگریست و ما همچنان بر مرداب های درونمان می افزودیم و اینکه هنوز پایداریم را نشان از به حق بودنمان انگاشتیم

حال آنکه خود می دانستیم حق را از یاد برده بودیم

ما عاشق بودیم و نمی گریستیم

برخنده ی ما گریستن آغاز کنید شاید این قفل ها باز شوند

هنوز یادم هست از کجا دروغ گفتن را شروع کردم تو هم یادت هست .بیا برگردیم

برگردیم به همان انسانی که بودیم

حرف های زیبای کمتری بلد بودیم اما هنوز زنده بودیم و گاهی می گریستیم

بیا باز هم عاشق دخترک کوچک همسایه باشیم و در نگاهش عاشقانه بنگریم و دستهای کوچکش را در دست بگیریم و با او بخندیم و فراموش کنیم به راحتی می شود زنانی را در آغوش کشید که عصمت به مفت می فروشند...!!!

جام عشقی راکه صادقانه به ما داده شد پر از زهر بدبینی و دروغ و ریا برش گرداندیم

 مگر ..

چه می شود ما را؟؟؟



[ دوشنبه 24 مرداد 1384 - 05:08 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : دوشنبه 24 مرداد 1384 - 10:08 ق.ظ]

[ پیام ()|| علی حشمتی ] [عاشقانه های خیس , ] [+]


نوشته های پیشین ...